معرفی وبلاگ
در تماشايي ترين اغراق خيال، تجسم آرامشي مبهم، مرا به مرور ياد تو وادار مي كند
صفحه ها
دسته
وبلاگ های تبیانی
دنياي ديگر من
رفقاي قديمي ثبت مطالب
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 187882
تعداد نوشته ها : 116
تعداد نظرات : 869
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

به نام خدا

یکی از دوستان لطف کردن نوشته و احساس جدید رو بصورت دکلمه خوندن که برای دانلود قرار میدم. امیدوارم لذت ببرین

ممنون از ایشون


دانلود دکلمه عشق پنهونی

 بارون داره یواش یواش، از کوچه سر ریز می کنه

غم نبودنت داره، قلبمو لبریز می کنه
هوا پر از بی کسیه، وقتی تو پیشم نباشی
ماتِ تمومِ آدمام، وقتی تو کیشم نباشی

یادت میاد تو آسمون، به کهکشون سر می زدم؟
برای دیدن نگات، چجوری پر پر می زدم؟
کی مثل اون روزا برات از شاخه ها گل می چینه؟

کی مثل من خواب تو رو با صدتا رویا می بینه؟

همیشه حرف تازه ای، بینِ ماها بود، مگه نه!؟

همیشه عشق من و تو، بی انتها بود، مگه نه!؟

حالا که نیستی دل من، نای تپیدن نداره

حتی پرنده تو حیاط، حال پریدن نداره

حالا دیگه نه آسمون، نه کهکشون مونده برام

حتی نگات که می کنم، انگاری می گیره صدام
...
مگه یه روزی عاشقی کوچه به کوچه سر نزد !؟

مگه تمام دنیا رو، خونه به خونه در نزد !؟

شاهد عینی نمی خواد، خدا از اون بالا می دید
صدای قلب عاشقو، خودش از اون بالا  شنید
هی دل عاشقم چقد، داری تحمل می کنی

چقد داری به خالقت، دائم توکل می کنی

اون که تو رو شکست و رفت، طاقت انتظار نداشت

دل که زیاده ولی اون، یه قلب بی قرار نداشت

زمین برات اضافیه، وقتی که زندونی باشی

وقتی برای عاشقت، یه عشق پنهونی باشی


... اسماعیل رضوانی خو ...


راز، حریم امن خیال آشفته ی انسان، در تعادلی که فاش را در امتداد خطوط به هم پیوسته و مبهم گمان در آغوش می گیرد، دیگر به خواب ابدی خواهد رفت

چشم ها، در گورستان، از روزنه ی خاکی که در حسرت باران چاک خورده است، سر به جهانی دیگر می کشد و آنچه در ذهن نمی گنجد را تفسیر می کند

انگشت حیرت به دهان می گیرد کلاغ، از تماشای مترسکی که می مکد شیره ی شلتوک ها را ...

گوش کن، زوزه ی باد در لابه لای نیزارها ی خشک، تپش زندگیِ دیگریست که در تعامل انبساط و انجماد هوا، هوش را به سیتره ی عظیم وهم می کشاند

در تماشایی ترین اغراق خیال، تجسم آرامشی مبهم، مرا به مرور یاد تو وادار می کند

...

من تصور می کنم جهانی دیگر در پیش است و رویایی دیگر ...

 


 

 

... اسماعیل رضوانی خو ... 

باز هم شب، باز هم تکرار غم

غصه می بارد از این دیوارها

باز مغرب می رسد از دور دست

از سیاهی پر شود آوارها

می رسد از دورها آوای مرگ

غرق در غم می شود رخسار ها

بی قراری، رنگ خاکستر گرفت

در هوای ابری ِ دیدارها

شهر ساکت، کوچه لبریز از سکوت

آسمان هم خسته از تکرارها

شب گذشت از نیمه و پایان گرفت

روشنی پیدا شد از دیوارها

صبح با خورشید لبریز شکوه

می دهد جانی به این گلزار ها

 

... اسماعیل رضوانی خو... 

... و دختری که رفت

شبیه به انسان نبود و گیسوانش هم ...

سفید،

رنگ فنا ناپذیر چهره اش،

پرده ای بود بر سیاهی درونش

دختران، دختران، دختران ...

آنانی هستند که در خیال پاکمان، مقدس می شماریم

نیستند

نه...! مقدس نیستند

چادر، مضحکه ی ایست که بر زشتی هایشان می پوشانند

و گاهی هم....

سفید،

رنگ فنا ناپذیر چهره شان،

پرده ایست بر سیاهی های درونشان

کجاست آن همه پاکی؟

فکر کن ... فکر کن

آیا تو که میخوانی و سر تکان میدهی و برای من تاسف می خوری ...

زشت طینت نیستی؟

بیشتر فکر کن

بیاندیش به تک تک ثانیه های زندگی ات

دختران، دختران، دختران

دیگر مقدس نیستند.

زیرا ...

سفید،

رنگ فنا ناپذیر چهره شان،

پرده ایست بر سیاهی درونشان

....

... اسماعیل رضوانی خو ...

..................

ویرایش: اول فروردین 1391

توی پیام خصوصی خیلیها گله کرده بودند که توهین به همه ی چادریهاست اما منظور من کسانی هستند که از چادر سوء استفاده می کنند.اما هر کسی ظنی نسبت به خودش داره می تونه این نوشته رو برای خودش فرض کنه در غیر این صورت این نوشته در مورد اونا صدق نمی کنه

با سپاس 

1390/11/12 22:39
... و آن شب،

در ژرفنای چشم های خسته ی عاشقی مغموم،

تصور آشفته ی رویایی مصلوب

رخ رنگ پریده ی ابلیسی ولگرد را،

در جنایتی هولناک

ماورای شعله های آتش

به تصویر می کشید

مرداب ها

در تراکم و طغیان

جنگل ها

مه آلود و چرکین

در پشت شیشه ی شکسته ی قابی تهی

فرشته ای

از یادها پاک می شود




... اسماعیل رضوانی خو ... 

1390/10/25 14:45
X